🍂🍁 پاییز بود
همه جا صحبت از یک شب طولانی و مراسمات زیبای آن شب بود. برای بچه ها از شب یلدا گفتم و کارهایی که از قدیم در این شب انجام می شده است.
کلاس ها مجازی بود و می دانستم صحبت های طولانی من از حوصله آن ها خارج است. دوست داشتم کنارشان بودم و از نزدیک با هم گفتگو می کردیم بازی می کردیم می خندیدیم و جشن می گرفتیم اما جبر کرونا باعث این دوری ها شده بود.
باید یه کاری می کردم که خنده و هیجان دوباره روی صورت قشنگشون بشینه باید کاری می کردم خاطره ای خوب براش بمونه، همه ما در زمان و مکان اشتباهی بودیم که در اختیارمون نبود اما نمی شد دست روی دست گذاشت… باید….
که یه فکری مثل جرقه از ذهنم رد شد. چرا نمایش اجرا نکنیم؟ آخه از این راه دور؟ می شه؟ دیالوگ باید حفظ کنن، آمادگی داشته باشن.
_ اشکالی نداره فی البداهه می شه
_ خوبه خودم نقش اصلی باشم که جهت بدم به بازی هاشون
بچه ها چیکار کنن؟ اگر باز حوصله شون سر رفت، اگر جالب نباشه براشون؟ حتما می شه
_سه نفر بیشتر نمی تونن دوربین بگیرن بقیه چی….
همه این فکرها در چشم به هم زدنی به ذهنم رسید و سعی می کردم بهشون سمت و سو بدم و هرجوری شده عملیش کنم.
قرار شد یک زنگ نمایش مجازی داشته باشیم بچه ها با صورتک ها و یا گریم هایی که دوست داشتند می تونستن سر کلاس حاضر بشن و اما خودم…
شدم خاله پیرزن درواقع شدم مادربزرگ 😊 مقداری پنبه، چادر گلدار و روسری گل گلی و یک عینک مامان بزرگی لازم بود
خاله ندا
بدون اینکه بهشون بگم ساعت بعدی با گریم جدیدم رفتم سر کلاس خیلی موقعیت جذاب و جدیدی بود معلوم بود از دیدنم حسابی کیف کردند پشت سر هم استیکر خنده و خوشحالی. مامان ها پیام های پر انرژی و مثبت می فرستادند و من هر لحظه بیشتر در نقشم فرو می رفتم. صدامو عوض کرده بودم و جوری وانمود می کردم که مهمون خونه خاله ندا هستم و
😅 کاری براش پیش اومده و من رو گذاشته سر کلاس. اما بچه ها گول نمی خوردند و همه فهمیده بودند که خودم هستم دونه دونه دوربین گرفتند حتی بعضی هاشون چندبار خواستن بیان و با خاله پیرزن حرف بزنند. یکی از مامان های خوش ذوق کلاس از صحبت ها و سکانس های بازی فیلم گرفتند و کلیپ زیبایی درست کردند. منم بگی نگی استعداد بازیگری خاله پیرزن از شب یلدا گفت از تنهایی هاش، یکی از بچه ها گفت من مموشی هستم(گربه) 😉 دارم و خودم خبر ندارما
یکی خرگوش و… صداهاشونو عوض می کردن و دوست داشتن بیشتر صحبت کنند و یکی هم که هر ۱۰ ثانیه یه بار 😅برام ارزشمند بود شادی و 😄 گفت خاله ندا خودتی، خاله خودتی… و هیچ جوره از یادآوری این موضوع کم کاری نمی کرد
سرحالیشون جذاب بود و این یعنی من موفق شدم، تونستم برای لحظاتی خوشحالشون کنم و خاطره ای خوش براشون به یادگار بزارم این یعنی دنیا می تونه قشنگ باشه حتی باوجود کرونا
یا حق

دلفراز

بهترین پیش دبستانی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

به بالای صفحه بردن