حس معصوم کودکانه

صبح بود.
بچه ها پشت سر هم قطار شده بودند که داخل حیاط برای صبحگاه صف تشکیل بدهند. سه تا کلاس پیش دبستانی و سه تا صف مجزا و بچه هایی هم که هرکدام به این صف ها اضافه می شدند.
فاطمه جان با موهای دوستت بازی نکن شاید دوست نداشته باشه.

-آرشان به اندازه یک دست از دوستت فاصله بگیر.
اونایی که قدشون کوتاه تر بیان جلوی صف

در حال مرتب کردن و نظم دادن به صف ها بودیم که نگاه های همیشه خونسرد امیرعلی که خارج از صف هم ایستاده بود نظرم رو جلب کرد.

-چرا تو صف نیستی پسرم؟ چیزی می خوای؟
_ خاله اجازه من وقتی به اون دختره نگاه می کنم یه جوری می شم!
آب دهنم رو قورت دادم و امتداد دستش رو دنبال کردم و به دختر ریز نقش کلاس بغلی با خنده های زیبایش رسیدم.
چه جوری می شی امیرعلی جان؟

یه جور خوشحالی
بهترین توصیفی بود که تا حالا شنیده بودم. چرا تا حالا ما آدم بزرگا بهش فکر نکرده بودیم که ممکن از دیدن یه نفر که تازه اولین بار می دیدیمش یه جور خوشحالی بشیم
خندم رو مخفی کردم و گفتم دختر بانمکی حالا برو تو صفت تا بعد درموردش صحبت کنیم.
بعد از پایان صبحگاه آخر صف ایستاده بود تا طبق قولم در مورد حس معصوم کودکانه صحبت کنیم. صف مورد نظر هم رفته بود داخل کلاسش قدم رو هم قدش کردم و گفتم می خوای از خاله کلاسشون اجازه بگیریم به عنوان مهمون بری تو کلاسشون؟
یعنی می شه؟ چرا نشه؟ مهمونی که خوبه
بعد از صحبت های لازم اون روز امیرعلی شاد و خوشحال مهمون کلاس دیگری بود و از دور نظاره گر تلاشش برای هم صحبت شدن با دخترک شیطون بودم.
دختر داستان هم با اون خنده های ریز و شیطونش باهاش هم صحبت نمی شد و می گفت من با پسرا حرف نمی زنم ولی
امیرعلی نا امید نمی شد.


اون روز تموم شد و هرکسی که اسمش خوانده می شد مرخص می شد و به خانه می رفت.
روز بعد دوباره امیرعلی اومد و بهم گفت: خاله می شه دوباره امروز برم مهمونی؟
نمی شه که همش شما برید مهمونی، زشت ، یه بارم باید اونا رو دعوت کنیم، می خوای دعوتش کنیم بیاد کلاسمون؟

وااای اره خوبه


دعوت کردیم و دعوتمون مورد قبول واقع نشد و امیرعلی غمگین و ناراحت و همچنان با همون نگاه خونسرد اومد تو کلاس. دلم نمی خواست اینجوری ببینمش برای همین گفتم امروزم دوباره به مهمونی دعوت شدی.
با خوشحالی پرید کیفش رو برداشت و دوید سمت کلاسشون .

از خوشحالیش خوشحال بودم اسمی نمی تونستم روی این حس ناب معصومانه بزارم.
وسطای روز به کلاس بغل سر زدم که حالش رو بپرسم دیدم موفق شده نظر دخترک شیطون رو به خودش جلب کنه و با هم دوست بشن. با هم حرف می زدند و دختر قشنگ کلاس بغل با همون خنده های همیشگیش به اون نگاه می کرد.
دوباره پایان روز شد و هرکسی باید به خونه می رفت.

امیرعلی با عجله به سمتم اومد تا ازم خداحافظی کنه . در آغوش گرفتمش و گفتم: ” از اینکه امسال در کنارت بودم خیلی خوشحالم مواظب خودت باش و سعی کن آدم موفقی بشی با این حس معصوم کودکانه ات . تابستون و تعطیلات خوش بگذره….”.

دلفراز

کلاس فوق برنامه

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *