سلام
دل فراز هستم مربی پیش دبستانی نوید صدرا. تصمیم گرفتم گاهی بنویسم. از چی؟
داستان های کوتاه و بلند از اتفاقات و جریانات شاد و خنده دار و البته شاید گاهی هم غمگین که توی 🥰 از بچه ها دیگه کلاس اتفاق می یفته، آخه می دونید یه معصومیتی تو حرف ها و یه شیرینی تو اتفاقات روزانه هست که دوست نداشتم ساده از کنارش بگذرم برای همین تصمیم گرفتم تا همه ازشون لذت ببریم.
خب دلم می خواد برای شروع برگردم به بیست و چندی سال قبل که خودم پیش دبستانی بودم و خاطره ای رو براتون بازگو کنم که شنیدنش خالی از لطف نیست.
آماده اید؟…
مربی پیش دبستانی ما که البته اون روزها آمادگی می گفتیم خانومی بود با قدی کوتاه و کمی تپل با صورت گرد و مهربون که وقتی گرمش می شد یا خسته از راه می رسید نفساش شروع می کرد به شماره افتادن و تا حالش جا می یومد چند دقیقه ای طول می کشید.
کمی که از سال تحصیلی گذشت قرار شد ما رو به اردو ببرند. همه خوشحال بودیم و بی صبرانه منتظر رسیدن روز اردو بودیم اخه می دونید نه اینکه خود اردو جای مهمی بود نه، علت اصلی جایزه ای بود که قرار بود تو روز اردو بهمون بدند و کسی از جایزه ها خبر نداشت و صحبت های خانوم معلم مارو مشتاق گرفتن جایزه کرده بود.
🤔؟ خب بچه ها کی می تونه حدس بزنه جایزه روز اردو چیه 🤩؟ خانوم اجازه اسباب بازی
😍! نه بهتر از اسباب بازی 🙄؟ اجازه؟ یخچال
☺…. _ یخچال؟ بهتر
😯؟ ماشین 😉… بهترررر
🤯؟؟؟ خونه 😌… نه بابا بهتر از خونه باورتون نمی شه قیافه ما هر لحظه متعجب تر و البته شادتر از قبل می شد آخه جایزه چی می تونست باشه که از همه اینا بهتر بود. خلاصه حدس های اون روز ما هیچ کدوم نتیجه نداد که نداد و بلاخره قرار شد رضایت نامه نوشته شود و برای اردوی آخر هفته ببریم آمادگی. با توجه به تجربه تلخ خانوادم از اتفاق کوچیکی که برای خواهرم توی اردو افتاده بود .☹ اما… من قرار نبود به اردو برم من و برادرم تا مدت ها از رفتن به اردوهای مدرسه منع بودیم و این بدترین قسمت ماجرا بود. با همه اصرارهای من و البته گریه زاری هام موفق نشدم راضیشون کنم و بچه ها بدون من به اردو رفتند. روز شنبه اول هفته که به آمادگی رفتم دوست صمیمیم اومد سمتم و گفت: بیا ندا چون تو نیومدی خانوم معلم هدیه تو رو 😌 داد تا من بهت بدم از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم پس منم جایزه رو گرفتم گفتم کو؟ جایزه کو؟ دست کرد توی کیفش و یک موش پنبه ای قرمز و سفید که یه بند قرمز بلند بهش آویزون بود رو بهم داد. خشکم زده بود. این چیه؟
_این جامدادی آویزی دیگه، نگاه کن توی بدنش خالیه می تونیم مداد و پاک کن رو توش بزاریم و از کمدمون آویزون کنیم😄
باورم نمی شد. آخه این بود اون جایزه؟
این بود اون همه تعریف و تمجدید؟
اینجوری نمی شد، هرچی با خودم فکر کردم دیدم نمی تونم بدون گفتگو خودم رو آروم کنم برای همین به بهونه آب خوردن رفتم توی حیاط تا منتظر معلمم باشم آخه اون روز دیر کرده بود ، بابای مدرسه حیاط رو جارو می کرد و فهمیده بود الکی آب می خورم و می خواست که برگردم سر کلاس و در همین کشمکش ها برای رفتن و نرفتن بودم که خانوم معلمم از راه رسید. با چادری که از سرش افتاده بود و نفس نفس های همیشگی. منم که حسابی کفری بودم با عجله به سمتش دویدم و گفتم: این بود خونه می دیم ویلا می دیم ماشین می دیم؟ این؟ جایزه تون این بود؟ مارو مسخره کردین؟
و همچنان 🤐😳 هیج وقت قیافه متعجبش رو فراموش نمی کنم که بهم زل زده بود و چند ثانیه ای نمی دوست چی بگه بلاخره وقتی نفسش جا اومد رو کرد به من و گفت: تو اردو هم 😄 غرغر می کردم و با ادا و اطوار خاصی شکایت می کردم نیومدی جایزه تو دادم جای تشکرته؟ اصلا سلامت کو؟ حقش بود که جایزه نداشتی تا اینجوری بلبل زبونی نکنی بیا بریم پیش خانوم مدیر تا تکلیفمو مشخص کنم.
😬 یک لحظه معلم خوشگل و مهربونم عصبانی شد و اینجا بود که متوجه شدم زیادی روی کردم
رفتم دفتر و خانوم معلم برای مدیر جمله های منو تکرار کرد و الان که فکر می کنم خنده هاشون یادم می یاد که جلوشو می گرفتن و سعی می کردن جدی باشن ولی من اون لحظه منتظر تنبیه بزرگی بودم و حواسم به نمایشی بودن حرکات و حرفاشون نبود. بلاخره بعد از صحبت ها و نصیحت های فراوان و وساطت خانوم مدیر و عذرخواهی من از معلمم به خیر 😊گذشت
خلاصه که از اون روزا خیلی سال می گذره و من هیچ وقت این خاطره رو فراموش نمی کنم و هم من هم معلمم از این ماجرا درس گرفتیم؛ من که یاد گرفتم حتی اگر حقم رو می خوام با ادب و احترام بخوام و جایگاه خودم رو توی هر موقعیتی بدونم و معلم مهربون و خوشگلمم یاد گرفت که هیچ وقت بچه ای رو سرکار نگذار

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

به بالای صفحه بردن