
حس امنیت و دلبستگی، نبودِ تهدید و ترس است. این گنجینه، از اولین لبخندِ نوزاد و اولین گامهایِ کودک، در آغوشِ امن جوانه میزند. اما اگر این ریشهها در خاکِ کودکی، بینور بمانند، سایهیِ فقدانشان تا بزرگسالی ادامه مییابد؛ زخمی که در طولِ زندگی، بیامان در پیِ التیام، در این سو و آن سو میدود.

فهرست مطلب
قسمت یازدهم
ماجرای لیلا همچنان ذهنم را درگیر کرده بود.
آن جملهی مشاور، مثل خاری در ذهنم مانده بود:
«در خیانت خانمها، آقایان بیتقصیر نیستند…»
مدام با خودم تکرار میکردم:
یعنی واقعاً منظورش چه بود؟
یعنی چه چیزی را میخواست بگوید .
چه منظوری داشته و….
عصر جمعه، لیلا روی خطم پیام داد: «میشه فردا بیام کودکستان، با هم حرف بزنیم؟»
راستش هم برایش ناراحت بودم، هم ورود به این ماجرا کمی مرا می ترساند.
با این حال در جوابش نوشتم: «مشکلی نیست، ساعت ۹ اکی هستم.»
اما او زودتر از ساعت نه رسید.
کمی طول کشید تا در کتابخانه بنشینیم و بتوانیم راحت حرف بزنیم؛ چون لیلا همان اول، داخل حیاط و سالن، شروع کرد به خاطرهبازی از آن سالها…
از روزهایی که پویان پیش ما بود.
دلش برای پویان خیلی تنگ شده بود.
حدود دو هفته بود که او را ندیده بود و این دوری، در صدایش و نگاهش پیدا بود.
وقتی از او حرف میزد، غمِ دوری، تمام چهرهاش را پر میکرد.
با دیدن بچهها هم کلی ذوق کرد، اما در عمق نگاهش چیزی از شوق با اندوه درآمیخته بود؛ انگار دلش هنوز جایی میان گذشته و حال گیر کرده بود.
بالاخره داخل کتابخانه نشستیم.
گفت نگران رسیدگی مهرداد به پویان است و…
من در جوابش گفتم: «انشاءالله همهچیز ختم به خیر میشه و بهزودی دوباره کنار پویان خواهی بود.»
اما راستش، وقتی یاد فریادها و حال مهرداد در آن جلسه میافتادم، خودم هم این دعا را دور از واقعیت میدیدم.
لیلا ادامه داد: از مشاوره که آمدیم، از یک طرف حس شرم و بیآبرویی داشتم؛ و میترسیدم خانوادهام متوجه شوند.
از طرف دیگر میدانستم آزادی و رفتوآمدهای قبل را دیگر نخواهم داشت.
و مهرداد مرا محدود می کند و…
و تهِ همهی این احساسات، دلم میخواست از حالِ علی بدانم.
گاهی با خودم فکر میکردم شاید بلایی سر خودش آورده باشد…
یا شاید او هم مثل من، رنجور و بیمار شده باشد.
چون من از عشق و علاقهی بینمان مطمئن بودم.
او خودش آنطور ابراز کرده بود…
آنقدر مطمئن و جدی که دلم باور کرده بود هنوز جایی برای من در دلش هست.
با این همه، دیگر قدرت هیچ حرکتی نداشتم.
بیگوشی، در یک بیخبریِ کامل افتاده بودم.
فقط در خانه بودم… در سکوت… در حبسِ فکرهایم.
من و مهرداد، دیگر حتی به چشمِ هم نگاه نمیکردیم..
گاهی حس میکردم از من حالش بههم میخورد.
و این حس، مثل زخمی خام، هر لحظه بیشتر میسوخت.
خیلی دوست داشتم اوضاع را سر و سامان بدهم،
اما چطور؟ نمیدانستم. هیچکداممان حالِ خوبی نداشتیم.
باز هم پیش آقای کریمی رفتیم، اما رابطهی ما بهتر نشد.
وسط حرفهای لیلا پرسیدم:«لیلا، چرا آقای کریمی معتقد بود در خیانت زنها، مردها هم مقصرند؟»
لیلا بدون مکث با لحنی عصبی و قاطع گفت:«چون وقتی مرد بتواند نیازهای کلامی و… همسرش را برطرف کند و برایش یک نقطهی امن باشد، دلش نمیلرزد.»
بعد ادامه داد:«زنها نمیتوانند همزمان شیفتهی چند نفر باشند. ببین، مردها اجازه دارند چند همسر اختیار کنند، ولی زنها نه. پس اگر یک مرد کامل پیش یک زن باشه هیچ وقت مشکل پیش نمیاد.»
راستش نمیدانستم چه بگویم.
ذهنم برای لحظهای هنگ کرد.
فقط گفتم:« جالبه…»
و در دل، هزار سؤال بیجواب ماند.گفتم خب، بعد چه شد؟
لیلا: تا اینکه یک روز مهرداد گفت دیگر مشاوره نمیآید.
البته خودم هم از مشاوره با آقای کریمی راضی نبودم.
حس میکردم باید پیش کس دیگری برویم.
راهکارهای او، در آن سطح از انزجارِ مهرداد و تحقیرِ من، دیگر کارایی نداشت.
تابستان، خیلی سخت و سوزان گذشت.
انگار هوا هم میخواست مرا از زندگی سیر کند.
من همچنان بیگوشی، در انزوا و تحقیر بودم.
به جایی نمیرفتم و اگر بهاجبار لازم میشد جایی بروم، مثلاً دندانپزشکی،مهرداد مرا میرساند…
یا حتماً با پویان میرفتم.
سال تحصیلی جدید از راه رسید و پویان به کلاس بالاتر رفت و معلمشان، جلسهی اجباری برای مادران گذاشت…و…
کانال بله
سایت کودکستان

بدون دیدگاه