
“ما مثل برگهای درختی که بر شاخساری کهن سال قد کشیده، در نگاه اول، شباهتهایی داریم. همگی در آرزوی نور خورشید و طراوت باران، همنفس باد و باران، در تار و پودی مشترک تنیده شدهایم. اما هر برگی قصهای نانوشته در خود دارد؛ نقشی که تنها مختص اوست. در پهنه جهان هستی حتی اگر هزاران سال نیز جستجو کنی، هرگز دو برگ را نخواهی یافت که کاملاً یکی باشند.
ما همه برگهای یک درختیم؛ در ریشه یکی، در نقشِ دل، هر کدام یگانهایم

قسمت دوازدهم
قرار بود مهرداد مرا تا مدرسه برساند و بعد از پایان جلسه، دنبالم بیاید.
در سرم هزار و یک فکرِ گرهخورده میچرخید.
برای اینکه کمتر جلب توجه کنم، سادهترین لباسی که داشتم را پوشیدم و هیچ آرایشی هم به صورتم نزدم.مهرداد مرا تا مقابل درِ مدرسه رساند.
وارد سالن اجتماعات شدم؛ فضایی که گویی برای کشتنِ روح ساخته شده بود.
صندلیهای فلزیِ سرد و خشک، تنها چیزی بودند که انتظارم را میکشیدند.
جلسه با طنینِ سرود ملی آغاز شد؛ همه ایستادند و من در میان آن جمعیت، انگار که در خلأ بودم…
همه ایستادند ولی من…..
دقایقی بعد، بدون اینکه بدانم چطور، پاهایم مرا به سمت خیابان و مغازهی علی کشانده بود.
گویی هزاران نخ نامرئی، بندبندِ وجودم را به سمت او میکشید.
در تمام این مدتِ دوری، مدام به این فکر میکردم که حال او هم حتماً بهتر از من نیست.
علی «گناهِ دوستداشتنیِ» من بود؛
گناهی که با وجود تمامِ ترسها، دلم از او کنده نمیشد.
تمامِ وجودم بیقرارِ دیدار بود و چند لحظه بعد، دوباره مقابل مغازهای ایستاده بودم که تنها پناهگاهِ احساساتِ نیمهجانم بود.
گوشهای ایستادم و غرق در تماشا شدم. علی همانجا بود، میانِ مشتریهایش.
با همان لبخندِ بیرقیب، برگهای را داخل دستگاه زیراکس میگذاشت. وااااای از وقتی که ، دستش را در موهای مجعدش فرو برد و آنها را به عقب زد….
هنوز هم همان علی بود که دنیایم را زیر و رو میکرد.
لیلا این کلمات را با خنده تعریف میکرد،مثل دخترکی کوچک که مشتی شکلات از کیف برادرش دزدیده .
من هم همراهش خندیدم .
بهش گفتم: چه ریسکی کردی؟
اینبار تلخ و گزنده گفت اگه مهرداد مشاوره ها را امده بود و تغییر کرده بود این اتفاق نمی افتاد، من مثل بیابانی خشک منتظر جرعه آبی برای رفع تشنگی بودم.
بهش گفتم علی شما را دید یا نه ؟؟
لیلا گفت: آرام به سمت مغازه رفتم.
وقتی نگاهم کرد، چشمانش از خوشحالی درخشید.
مشتریاش را با عجله راه انداخت و با صدایی که لرزشِ پنهانی داشت، گفت: «کجا بودی؟ مردم و زنده شدم!»
اشک در چشمانم حلقه زد.
با صدایی بغضآلود گفتم: «وقت ندارم… باید برگردم.»
او طاقت نیاورد. بیاختیار از مغازه بیرون پرید.
مغازه خالی ماند و من گیج و مبهوت، به رفتنش خیره شدم. لحظهای بعد…..
با یک گوشیِ کوچک در دست بازگشت.
با عجله گفت: «از همسایهمان که موبایلفروشی دارد، گرفتم. سایلنتش کن و یواشکی قایمش کن. من بهت پیام میدهم… حالا برو، قبل از اینکه دردسری درست شود.»
گوشی را با لرزشِ دستانم در لباسم پنهان کردم و به سمت مدرسه دویدم.
وقتی به حیاط رسیدم، از شدتِ اضطراب و عرق، خیس بودم.
همراه مهرداد به خانه برگشتم ، دل گرم و خوشحال .
حالا در میانِ هیاهوی خانه، دور از چشمهای مهرداد و پویان، مخفیانه به علی پیام میدادم.
گاهی هم که خانه خالی بود، با هم حرف میزدیم.
سیمکارت را هم خودش شارژ میکرد.
در میانِ آن «تاریکخانهی» خفقانآوری که زندگیام به آن تبدیل شده بود، علی درست مثلِ یک فلشِ نورِ خیرهکننده بود که گرمای امید را به دنیای سردم میتاباند.
کانال بله
سایت کودکستان

بدون دیدگاه