داستان لیلا – قسمت سیزدهم

🌱

بنظرم عشق کامل ترین تعریف قانون نسبیت هست…کسی را می‌شناختم که آن‌قدر عاشق بود،که حتی عرقِ کفِ دستِ معشوقش برایش بوی آرامش می‌داد و جوشِ کوچکِ روی صورتش را جوری نگاه می‌کرد انگار زیباترین نقطه‌ی جهان را کشف کرده است.اما همین آدم وقتی به عشقش رسید و زمان از تبِ دلتنگی‌اش کم کرد،دیگر همان دست‌ها و همان صورت پر از نقصی که روزی نمی‌دید، برایش آزاردهنده شد.شاید حقیقتِ عشق همین باشد؛آدم‌ها عوض نمی‌شوند،این حالِ دلِ ماست که زاویه‌ی دیدمان را تغییر می‌دهد.

🌱

قسمت سیزدهم

من غرقِ خاطراتِ لیلا شده بودم؛

آن‌قدر که حتی صدای درِ کتابخانه کودکستان را هم نشنیدم.

لیلا آرام گفت:— در می‌زنن…به خودم آمدم.

در را که باز کردم، خاله زهرا پشت در ایستاده بود؛ سینی شربت و شیرینی در دستش بود.چه به‌موقع آمده بود…

انگار فهمیده بود گلوی لیلا از این همه خاطره‌ی تلخ خشک شده است.

لیلا لیوان شربت را برداشت و یک‌نفس سر کشید.

رنگش پریده بود و چشم‌هایش غم عجیبی داشت؛ غمی که انگار سال‌ها در دلش مانده بود.

چند لحظه سکوت کرد، بعد با صدایی آرام و شکسته گفت:— می‌دونی…

عشق یه جور جنونه…یه شورِ دیوونه‌کننده که آدمو از خودش می‌گیره.

عقل و منطق کم‌کم محو می‌شن و آدم تبدیل می‌شه به پروانه‌ای که دورِ شمع می‌چرخه…

می‌دونه آخرش می‌سوزه، می‌دونه نابود می‌شه، ولی باز دل کندن براش سخت‌تر از سوختنه…

اشک در چشم‌هایش جمع شد.

— من به علی معتاد شده بودم…

اگه یه روز صداشو نمی‌شنیدم، انگار چیزی توی وجودم کم می‌شد.

بی‌حوصله و عصبی می‌شدم، حتی حوصله‌ی پویان رو هم نداشتم.

اما روزایی که پیام‌هاش زیاد بود، انگار دنیا رنگ و آبی دیگر داشت…

با ذوق خونه رو تمیز می‌کردم، غذا درست می‌کردم، به پویان بیشتر محبت می‌کردم…

همه‌ی حال خوب و بدم وابسته به حضور او شده بود.

لبخند تلخ و کوتاهی زد.

عشقِ علی برای من شده بود مثل نفس کشیدن…

مثل دوپامینی که بدونه اون بدنم یخ می‌کرد.

شادیم، غمم، آرامشم… همه‌چیزم گره خورده بود به اون.

اون روزا توی یه شیفتگی عجیب غرق شده بودم.

نسبت به مهرداد کاملاً بی‌تفاوت بودم.

ما فقط زیر یک سقف زندگی می‌کردیم…
حدود یک ماه گذشته بود و من و علی دیوونه‌وار بی‌تاب دیدن هم بودیم، اما هیچ فرصتی پیش نمی‌اومد.

گاهی علی ناراحت می‌شد، غر می‌زد و می‌گفت باید بیشتر برای دیدنش تلاش کنم.

شرایط منو نمی‌فهمید…

ولی من همه‌چیز را به حسابِ عشقش می‌گذاشتم.

همیشه توی پیام‌هاش می‌گفت پشتمه…

می‌گفت هیچ‌وقت تنهام نمی‌ذاره…

ازم تعریف می‌کرد و جوری حرف می‌زد که احساس می‌کردم مهم‌ترین زنِ دنیا هستم…

اما…همه‌چیز، توی یک روز لعنتی فرو ریخت.

لیلا سرش را پایین انداخت. خوب یادمه… یکشنبه بود.

پویان مدرسه بود و من مشغول کارای خونه بودم که فهمیدم مهرداد با تلفن حرف می‌زنه. قرار بود با پدرش بره مراسم ختم یکی از دوستای قدیمیشون.
وقتی فهمیدم قراره بره، قلبم تند تند می‌زد…

انگار دنیا بهم یه فرصت طلایی داده بود.

شوق دیدن علی دیوونه‌م کرده بود.

استرس تمام تنم رو گرفته بود.

عرق کرده بودم، اما سردم بود…

خودمو با ظرف شستن و کارای آشپزخونه مشغول کرده بودم، ولی در واقع داشتم از هیجان آب می‌شدم.

مهرداد که رفت، سریع رفتم سراغ کابینت حبوبات.

گوشی‌ را آن‌جا قایم کرده بودم برداشتم و با دست‌هایی لرزان به علی زنگ زدم، می‌دانستم نهایتا دو ساعت فرصت دارم .

صدای علی که آمد، قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد.

با ذوق و هیجان داشتم جریان پیش امده و برنامه ام برای دیدنش را تعریف مبکردم …

مثل آدمی که بعد از مدت‌ها قرار است به آرزویش برسد.

آن‌قدر غرقِ شوقِ خودم شده بودم که نفهمیدم مهرداد برگشته…

برگشته بود تا کلید ماشین را که جا گذاشته بود بردارد.

من بی‌خبر، لبخندزنان و هیجان‌زده، تندتند با علی حرف می‌زدم که ناگهان…

ضربه‌ی سنگینِ دستِ مهرداد گوشی را از دستم پرت کرد.

بعد از آن…همه‌چیز تار شد.

فقط صدای فریاد بود…درد بود…

مشت و لگدهایی که بی‌رحمانه روی بدنم فرود می‌آمد.

موهایم را دور دستش پیچیده بود و مرا روی زمین می‌کشید.

فریاد می‌زد:— این کیه؟! بگو کیه؟!

همین الان میریم سراغش! دیگه کوتاه نمیام!

صدای گریه‌ی لیلا شکست.

سرش را میان دست‌هایش گرفت و های‌های گریه کرد.

و من متاثر و متاسف بودم از دیدنِ زنی که روزی پر از زندگی بود و حالا این‌طور شکسته و زخمی روبه‌رویم نشسته بود.

حقیقتا قلبم به درد امد….

«آسنا مهوری»


کانال بله

سایت کودکستان

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *