داستان لیلا – قسمت هشتم

«خدایا! چقدر بزرگ و مهربانی که پرده بر عیوبِ من می‌کشی؛ تو ستارالعیوبی و من در امنِ این پوششِ توست که هنوز می‌توانم به آغوشِ رحمتت بازگردم.»

*قسمت هشتم*


لیلا با دستمال افتاده بود به جان لکه‌های زرد و نارنجی آب‌هویج‌بستنی که روی سر و لباسش ریخته بود .

هرچقدر بیشتر تلاش می‌کرد، کمتر نتیجه می‌گرفت.

هم اشک می‌ریخت، هم می‌خندید.

و من فکر کردم: کاش می‌شد همه لکه‌ها را پاک کرد.
گفتم: «لیلا حساس نشو، می‌شوری، تمیز می‌شه.»

«بگو چی شد؟ چی گفتی؟ چه لحظه وحشتناکی بوده!»


لیلا گفت: «راستش من آن‌قدر دست‌پاچه بودم که ظاهرم می‌توانست هر دلیل محکمه‌پسندی را رد کند.

یک‌دفعه فکری به سرم زد؛

گفتم شاید نامزد زهراست.

توی خیریه خانم سادات از گوشی من به نامزدش پیام داد، چون گوشی خودش خرابه و داده برای تعمیر.»
مهرداد لحظه‌ای فکر کرد و گفت: «خیلی خب، رمزش را بزن زنگ بزنم ببینم چی می‌گه.»
من گفتم: «نه، زهرا ناراحت می‌شه.»

گفت: «یالا! یالا!»

محکم‌تر از قبل اصرار می‌کرد: «زودباش! زودباش!»

هم‌زمان متوجه پویان شدیم. بچه‌ام مثل یک بره کوچولوی معصوم، رنگ‌پریده و هاج‌ و واج بین ما ایستاده بود.

مهرداد گفت: «پویان، برو اتاقت.»

پویان مثل بره‌ای که گرگ دیده باشد، فرار کرد داخل اتاقش.

مهرداد گوشی را گرفت طرفم و با صدایی بلندتر گفت: «یالا! بازش کن، یالا! اگه باز نکنی، خودم این کار را می‌کنم، یالا!»
من که کمی به خودم مسلط‌تر شده بودم، گفتم: «خیلی خب، صبر کن.»

گوشی را گرفتم؛ دستانم یاری نمی‌کرد، انگار انگشت‌هایم فلج شده بودند.

با هر بدبختی که بود رمز را زدم.

مهرداد گوشی را از دستم قاپید و مستقیم رفت سراغ پیام‌ها.
واااای…لیلا صورتش را از من برگرداند و رو به پنجره ماشین اشک می‌ریخت.
ادامه داد:«مرد گنده وسط سالن پهنِ زمین شد و با خشم و عصبانیتی که ازش ندیده بودم با لحن خاصی پیام‌های من و علی را می‌خواند.

گفتم: این‌ها پیام‌های زهرا و نامزدش هست.»
نفس‌های مهرداد تند شده بود؛ نبض روی گردنش آن‌قدر می‌زد که انگار می‌خواست منفجر شود.

بلند شد و گفت: «الان معلوم می‌شه!»

بلافاصله زنگ زد به علی. آن لحظات برای من خیلی زجرآور بود.

علی گوشی را برداشت.

مهرداد که حسابی عصبانی بود و متوجه حال خودش نبود، بلافاصله گفت: «شما کی هستید؟»

علی که صدای مهرداد را شنیده بود و شصتش خبردار شده بود، و

علی گفت: «ببخشید، اشتباه پیام دادم.»

و قطع کرد.

و این من را شجاع‌تر کرد و نخ دروغی که در دست داشتم را محکم‌تر گرفتم.

گفتم: «دیدی راست می‌گم؟ و…»


مهرداد که دوست داشت دروغ مرا باور کند تا خودش را نجات دهد، کمی آرام‌تر شد.

در لحظه با سرعت رفت داخل اتاق‌خواب و قرآن را آورد.

گفت: «دستت را بزار روی قرآن و قسم بخور.»
و من…

من دیگر چاره‌ای نداشتم جز…


نویسنده: آسنا مهوری

کانال بله


سایت کودکستان

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *