ذهن ما همیشه به دنبال تأمین امنیت و آرامش است. امنیت را در حفظ وضعیت موجود میبیند و از تغییر میترسد؛ چون تغییر یعنی موقعیتهای پیشبینینشده، چالش و نگرانی. ما والدین هم معمولاً همین مسیر را دنبال میکنیم: با ایجاد شرایط ایستا میخواهیم امنیت فرزندانمان را تضمین کنیم. اما در این میان، نادانسته خلاقیت و استعدادشان را سرکوب میکنیم.
همیشه بچههای متفاوت، والدین را نگران میکنند. سالها پیش دختری به نام بهار در کودکستان ما بود؛ پرانرژی، با احساسات عمیق و توانایی عالی در بیان خود. نقاشیهایش خلاقانه بودند: اتوبوسی با درِ افقی ، خانههایی با سقف شیشهای و درهای باز. کمی بازیگوش بود، اما سرشار از تخیل. مادر بهار کارمند بانک بود و مدام مینالید: «بهار بینظم است، خوب نقاشی نمیکشد، بازیگوشیهایش خستهام کرده…»
من همیشه میگفتم: «بهار دختری پر استعداد و خلاق است؛ او را سرکوب نکنید، صبور باشید و کمک کنید استعدادهایش شکوفا شود.» اما ذهن محاسبهگر والدین با این نگاه موافق نبود.
بهار همیشه در ذهنم ماند. تا اینکه چند روز پیش، او و مادرش به دیدنم آمدند. بهار حالا کلاس نهم است، پس از احوالپرسی های معمول با شوق از بهار پرسیدم: «به چه رشتهای علاقه داری؟» اما مادرش زودتر جواب داد: «میخواهد هنرستان برود، ولی ما میگوییم ریاضی بهتر است، آینده را باید در نظر گرفت و …» متاسفم که بگویم چشمان بهار دیگر برق نمیزد. لبخندش تصنعی شده بود .
چرا ما دوست داریم بچههایمان شبیه خودمان باشند؟
چرا نمیگذاریم آنها به روش خودشان دنیا را کشف کنند؟
وقتی فشار والدین و اجتماع ادامه پیدا کند، بچهها کمکم تبدیل به شابلونهایی شبیه ما میشوند؛ بیآنکه فرصت شکوفایی خلاقیت و استعدادشان را داشته باشند. « آسنا»
https://t.me/asena55555


بدون دیدگاه