داستان لیلا – قسمت اول


سه سال متوالی، پسر کوچولویشان را پیش من ثبت‌نام کردند. آن زمان‌ها من کودک سه‌ساله هم ثبت‌نام می‌کردم و پویان از همان سه‌سالگی پیش من بود. خانواده‌اش را کاملاً می‌شناختم. مادر پویان را اینجا «لیلا» می‌نامم.

لیلا زنی صمیمی، احساسی و بسیار حساس بود؛

حساس به تغذیه، به تکلیف، به برنامه‌ها و حتی به جزئی‌ترین چیزها. من هم همیشه با صبوری کنارش بودم.

فقط یک ویژگی داشت که گاهی اذیتم می‌کرد: زیاد حرف می‌زد و بعضی وقت‌ها یک موضوع را بارها تکرار می‌کرد.

با این حال، زن خوبی بود. از آن آدم‌هایی که از دور هم می‌شود فهمید برای خانه و خانواده‌شان خیلی وقت می‌گذارند.
آن سه سال گذشت و بعد دیگر پویان و خانواده‌اش را ندیدم. فقط گاهی لیلا زنگ می‌زد؛ مثلاً برای تبریک عید یا احوال‌پرسی‌های کوتاه.


اما آن روز…


زنگ زد و گفت می‌خواهد مرا ببیند و کار مهمی دارد. صدایش پر از اضطراب بود. جمله‌ها را هم بریده‌ بریده و نادرست ادا می‌کرد. قبول کردم و برایش قرار گذاشتم.

آمد و من هر وقت آن روز را به یاد می‌آورم، باز هم ناراحت می‌شوم. پوست سفید و شیشه ای اش کاملا قرمز و ملتهب شده بود.

چشم‌های بزرگش پر از هراس بود.

لرزش سلول به سلول بدنش را میشد دید.واقعاً شبیه کسی بود که سگ هاری دنبالش کرده باشد.


لیلا تند تند حرف می‌زد

و من خیلی از جمله‌هایش را نمی‌فهمیدم. برایش آب آوردند، اما حس می‌کردم هیچ آبی نمی‌توانست جگرش را خنک کند یا ترسش را کم کند.
گفت با همسرش به اختلاف خورده‌اند و او می‌خواهد طلاقش بدهد.

بعد هم گفت اختلافشان از جایی شروع شده که همسرش معتاد بازی‌های کامپیوتری شده و به او و پویان اهمیت نمی‌دهد.

می‌گفت وقتی از او انتقاد کرده او هم عصبانی شده و گفته: « بین تو و خودم، یکی را انتخاب می‌کنم. »
ناراحت شدم. پرسیدم: « من چه کاری از دستم برمیاد؟ »
گفت در دبستانی که پویان درس می‌خواند، یک جلسه گذاشته‌اند تا شاید آشتی‌شان بدهند.
جلسه صبح جمعه بود و می‌خواست من هم همراهش باشم.

نمی‌خواست خواهرها و خانواده‌اش بفهمند.


گفتم: «من واقعاً نمی‌تونم توی این جلسه‌ها حرف بزنم، تجربه‌ای هم ندارم.»
اما اصرار کرد و من، با توجه به حالش، کاری را قبول کردم که هیچ تجربه‌ای در آن نداشتم.


صبح جمعه رسید.


اردیبهشت بود؛ خلوت، خنک، و از آن صبح‌هایی که همه‌چیز آرام به نظر می‌رسد.

در راه مدام با خودم می‌گفتم: آنجا چه باید بگویم؟ اصلاً قرار است چه اتفاقی بیفتد؟
وقتی رسیدم، درِ دبستان باز بود. حیاط بزرگ و ساکت بود. وارد دفتر شدم.
مدیر و معاون مدرسه، به‌علاوه همسر لیلا و پدرشوهرش، آنجا نشسته بودند.
سلام کردم.

پدر پویان مرا دید و شناخت. احوالپرسی کردیم.

خودم را به بقیه معرفی کردم و نشستم.


فضا خیلی سنگین بود

و همه در لایه ای از اندوه و تفکر بودند.
چند لحظه بعد دیدم لیلا از آبدارخانه مدرسه بیرون آمد؛ با یک سینی چای و یک بشقاب بیسکویت.


صورت لیلا مثل مه شده بود.

انگار کسی با پاک‌کن، صورتش را پاک کرده باشد و فقط ردّی کم‌رنگ با جزئیات مبهم از او باقی مانده باشد.
وقتی مرا دید، سلام کرد و چای را روی میز گذاشت؛ همان میز کوچکی که بین همه صندلی‌ها و آدم‌های اتاق قرار گرفته بود.
کنارم نشست، اما بدنش به سمت دیگری متمایل بود؛ طوری که انگار پشتش به من است.


همان‌جا حس تنهایی کردم.


تا قبل از ان روز فکر می‌کردم کاملاً در جریان جلسه و ماجرا هستم، اما…
آقای معاون، با لحن محترمانه، چای‌ها را میانمان پخش کرد. لبخند تلخی روی صورتش بود و با لحنی که می‌خواست آرام و نرم به نظر برسد، شروع کرد از مضرات طلاق برای بچه‌ها حرف زدن.هنوز جمله‌هایش تمام نشده بود که

پدر پویان ناگهان شروع کرد به گریه کردن.

بلند، تلخ و پر از خشم.

با صدایی شکسته گفت قبلاً یک‌بار بخشیده بودمش…

دست روی قرآن گذاشته بود که دیگر تکرار نکند…

و من آن‌جا، هاج و واج مانده بودم….


اصلاً نمی‌فهمیدم چه خبر است.

نمی‌فهمیدم چرا این‌طور شده،

چرا این همه بغض در اتاق جمع شده،

و چرا لیلا آن‌طور ساکت مانده بود.
آن‌جا بود که فهمیدم موضوع، چیزی است که من هیچ‌چیز درباره‌اش نمی‌دانم…

نوینسده : آسنا مهوری

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *