داستان لیلا – قسمت هفتم

بعضی آدما مثل مداد رنگی‌های شکسته‌ان؛ اولش فکر می‌کنی می‌تونن نقاشی زندگیت رو قشنگ‌تر کنن، ولی آخرش فقط خط خطی می‌کنن و می‌رن.”

🌱

قسمت هفتم


لیوان آب هویج در دستان لیلا شبیه یک کاپ شکست متعفن بنظر میرسید،.

خیلی اصرار کردم تا کمی بخورد . کاملا مشخص بود که راه گلویش بسته است.

گفتم الان کجا زندگی میکنی؟؟

گفت: خانه مامانم

گفتم: کدام خیابان؟

گفت: رباط

گفتم: میبرمت شما بقیه اش رو تعریف کن.

فرمان ماشین را چرخاندم و در خیابان دور زدم،

در فکرم میگفتم کاش زندگی هم، مثل این خیابان، دورِ برگشت داشت…”
و او همینطور که سعی میکرد لیوان آب هویج را کنترل کند، ادامه داد:
حدودا شش ماه دیگر هم به همین منوال گذشت.

من حسابی وابسته علی شده بودم.

به خیالِ خودم، در رفتارهایم نهایتِ دقت را به خرج می‌دادم، برای گوشی رمز گذاشته بودم و سعی میکردم مقابل پویان و مهرداد زیاد سراغ گوشی نروم.

البته گاهی تردید ترسناکی به سراغم می‌آمد که نکند مهرداد از حالم خبر دارد.

ولی حسِ عاشقانه‌ام به علی مرا از حقیقت‌ها غافل کرده بود.


مهرداد مطابق معمول پای کامپیوتر بود، خصوصا که بتازگی در خرید و فروش هایش موفقیت های مالی هم کسب کرده بود.

من هم که حسابی سرگرم دل خودم بودم و در ذهنم رویاهایم با علی را میساختم،

جنس اختلافم با مهرداد عوض شد.

رفتارهایش را تحمل میکردم، سعی میکردم با هم درگیر اختلاف نشویم.

میخواستم کاری به کارم نداشته باشد و در دلم به جدایی از مهرداد هم فکر میکردم، چون دل و ذهنم جای دیگری بود.
درونم غوغا بود، پر از دلشوره و نگرانیِ مدام.
بیچاره پویان به معنی واقعی تنها شده بود، پیش هر کدام از ما که می رفت اول با بی‌اعتنایی و بعد هم با دعوا و داد روبرو میشد.
متاسفانه پویان در درس هایش ضعیف شده بود و به سفارش معلمشان باید بیشتر با او کار میکردم، اما اصلا حوصله نداشتم.

طفلک پسرم انگار که حال درون مرا فهمیده بود، ولی بلد نبود به زبان بیاورد.
از اخر هفته ها بیزار بودم.

و آن جمعه لعنتی از راه رسید.

از صبح به علی پیام میدادم ولی جواب نمیداد.

بی‌تاب و کلافه از دلتنگیِ دیدنِ علی بودم.
میدانستم که جمعه صبح ها نهایتا ساعت ۹ بیدار میشود، ولی ساعت حدود ۱۱ شده بود و هیچ خبری از او نداشتم.

طبق معمول مهرداد داخل اتاق پای سیستم بود.

ما هم داخل سالن بودیم.

یک لحظه تصمیم گرفتم نوتیفیکیشن گوشی را فعال کنم

تا مجبور نباشم مرتب چک کنم و راحت‌تر با پویان درس کار کنم.

وسط درس خواندن پویان گفت: راستی مامان لوبیاهام در اومدن.
خودم را متعجب و خوشحال نشان دادم.

دستم را گرفت و گفت: بیا ببین.


گفتم بعدا میام، اما پویان اصرار کرد و من بدون گوشی همراه پویان به تراس رفتم.
کاشت لوبیا مربوط به درس علومشون بود و پویان خیلی با علاقه انجام داده بود.

لوبیا خیلی خوب شده بود، جوانه زده بود و سبز و شاداب بود.

همراه پویان لوبیا را نگاه کردیم و در موردش صحبت کردیم، با خنده به سالن برگشتیم.

هنوز در شیشه ای تراس را نبسته بودم که متوجه صدای مهرداد شدم.

پرسید: این کیه پیام داده؟


مهرداد گوشی من در دست، وسط سالن ایستاده بود، با چشمانی پر از سئوال و خشم مرا نگاه میکرد.
درست گفته‌اند که رنگِ رخسار، نشان از حالِ درون دارد.

من که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم چنین شود، رنگ‌پریده و مثلِ میخی در زمین فرو رفتم. دهانم خشک شد و با صدایی لرزان گفتم: “کدوم پیام؟”

گوشی را سمتم گرفت. علی پیام داده بود:


«بعضی صداها را‏باید در آغوش گرفت …‏مثل یک دوستت دارم ‏از زبان تو»
لیلا سرش را پایین انداخته بود و من حس کردم دهان من هم خشک شده…

آن‌قدر غرق قصه‌ی لیلا شده بودم که متوجه دست‌انداز نشدم، با سرعت از رویش رد شدم و لیلا و لیوان آب‌هویج در هم فرو رفتند…

نویسنده: آسنا مهوری

کانال بله

سایت کودکستان

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *