
دردها و زخمها، همچون بذرهایِ کوچکی در اعماقِ خاکِ وجودمان، پنهان میشوند. حتی اگر به عمد، چشم بر آنها ببندیم و سعی کنیم فراموششان کنیم، باز هم هستند؛ حیاتی خاموش دارند و در انتظارِ کورسویی از غفلت، تا دوباره سر برآورند.و وای از آن روز که چون غدهای چرکین و زشت، خود را به نمایش بگذارند و تمامِ زیباییِ روحمان را خدشهدار کنند

فهرست مطلب
قسمت دهم
داخل خیابان رباط گفتم: “لیلا، حواست باشد از خانه بابا رد نشویم،”
لیلا جواب داد: “مستقیم برو، خودم بهت میگویم.” و اینطور ادامه داد…
آن روز هیچ حرفی بین من و مهرداد رد و بدل نشد.
گوشیام را خاموش کرده بود.
عصر، مادرم که نگرانم شده بود، به گوشی مهرداد زنگ زد.
مهرداد بعد از احوالپرسی، گوشی را به من داد.
به مادرم گفتم فعلاً گوشی ندارم و گوشیم خراب شده.
خیلی سعی کردم عادی باشم، اما مادرم چند بار پرسید: “شماها خوبید؟ اگر چیزی شده، بگو.”
غمم از صدایم معلوم بود.
مکالمه را خیلی زود تمام کردم.
خودم را با پویان و کارهای خانه سرگرم کرده بودم، اما هزار فکر در سرم بود.
آیا مهرداد به خاطر پویان کوتاه آمده بود؟
نکند به خانوادهام بگوید؟ علی کجاست؟
اگر مهرداد با علی روبرو شود چه میشود؟
کاش یک جوری به علی خبر میدادم…
و…فکر و خیال مثل زخمی که مدام به آن ناخن بزنی، در سرم تیر میکشید.
مهرداد کوتاه آمده بود؟
یا فقط داشت برای طوفانی سهمگینی اماده میشد؟
دو روز دیگر هم به همین منوال گذشت.
من کاملاً اشتهايم را از دست داده بودم.
شبها تب داشتم و روزها به اجبار مثل یک مترسک خودم را سرپا نگه میداشتم.
البته حال و روز مهرداد هم بهتر از من نبود.
تا اینکه یک روز صبح، وقتی پویان مدرسه بود و مهرداد سر کامپیوترش بود، دم در اتاق ایستادم و با صدای لرزانی گفتم: “من فکر میکنم بهتر است برویم پیش مشاور.”
صدای خنده تمسخرآمیز مهرداد از صدتا چوب بدتر بود.
سر جنباند و گفت: “آدم بیمار میرود مشاور. معلوم است کی مشکل دارد و…”
زیاد ناراحت نشدم.
ته دلم به او حق میدادم، شاید هم اب از سرم گذشته بود.
خیلی حس تنهایی میکردم.
رفتم لب تراس. در را باز کردم.
نسیم خنکی میآمد. بازوهایم یخ کرد، خودم را بغل کردم.
چقدر گناه داشتم.
یاد بابا و مادرم افتادم، یاد بچگیهایم. یاد داداشم و اذیتهایش افتادم.
دختر کوچولویی شده بودم که حس بیپناهی داشت و قرار بود خودش از پس همهچیز برآید.
گوشه لبها و ابروهایم به پایین خم شدند و هایهای گریه کردم.
اشک ریختم و درد کشیدم.
مهرداد به روی خودش نیاورد، اما شب موقع شام گفت: “یک مشاور خوب پیدا کن برای خودت.”
همینطور که با قاشق و غذا بازی میکردم، گفتم:
“یک کلینیک مشاوره سر کوچه هست….”
چهار روز بعد، در سالن انتظار کلینیک، با فاصله از هم روی صندلی نشسته بودیم، مثل دو غریبه.
و چند دقیقه بعد در دفتر آقای کریمی بودیم.
طول کشید تا به حرف بیاییم. سخت بود حرف زدن. مهرداد شروع کرد، از همان اول با گارد و دعواطفلک حسابی عصبی شده بود.
من هم خجالت زده گریه میکردم.
آقای کریمی سعی میکرد مهرداد را آرام کند، اما نمیتوانست.
وسط تمام فحاشی و توهینها، یک مرتبه مهرداد گفت: “خانم مفتمفت میخورد و میخوابد.”
دیگر نتوانستم ساکت بمانم. فریاد زدم و دعوایمان بالا گرفت.
منشی آمد داخل و به سفارش آقای کریمی، مرا با خود به بیرون برد.
در لحظه آخر که داشتم از دفتر بیرون میرفتم، شنیدم که آقای کریمی یواش و آرام به مهرداد گفت:
“اروم باشید! میدونستید در خیانت خانمها، آقایان بیتقصیر نیستند؟…”
و من یک لحظه حس کردم کسی کمی مرا میفهمد.
مثل چوب نیم سوخته ای با جرقهای دلگرم شدم….
به اشاره لیلا وارد فرعی شدیم پشت دیوار یک خانه ویلایی که منزل پدر لیلا بود پارک کردم.
یک بوته گل ابشاری از داخل خونه و از روی دیوار خودشو رسونده بود به کوچه خیلی خوشگل بود. میدونستم گل ابشاری بو نداره اما دلم میخواست بوش کنم.
با صدای لیلا با خودم اومدم گفت : بفرما داخل !
چه تعارف الکی و سردی،
معلوم بود که حال مهمان ندارهگفتم :ممنونم ازت !منم خسته ام و راه یکم دوره.
بهتره برم خونه .
فقط بگو جلسه چطور پیش رفت ؟؟
لیلا گفت :هیچی دیگه اقای کریمی با هر کدام از ما جداگانه صحبت کرد و گفت باید هفته بعد هم پیشش برویم !
به خانه برگشتیم اما …
لیلا همینطور که با من صحبت میکرد در ماشین را باز کردد؛
حس کردم لیلا خیلی خسته است و میخاهد برود گفتم: برو استراحت کن. بقیه اش را بعدا برام تعریف کن !
و من مسیر برگشت را در پیش گرفتم. ذهنم سرد و خسته بود واقعا نمیدونستم مقصر کیه ؟؟ لیلا؟ مهرداد؟
منظور مشاور چی بود؟
چرا گفت تنها خانم ها مقصر نیستتد و…
ته این ماجرا همه اذیت میشن اما بنظرم پویان بیشتر از همه خب چی میشه که باز لیلا…..
اون که گفت خیلی ترسیده بوده ….

بدون دیدگاه