داستان لیلا – قسمت چهاردهم

«بعضی از احساس‌ها و باورها آدم را زمین‌گیر می‌کنند، در حالی که با هیچ فرضیه و تبصره‌ی منطقی‌ای قابل تثبیت نیستند. آن‌ها هستند و گاهی از هزار قضیه‌ی منطقی قوی‌تر عمل می‌کنند؛ و گاهی چنان گستاخانه به روح و جان ما و زندگی‌مان می‌تازند که همه چیز را می‌سوزانند و از بین می‌برند، و دیگر نه احساس می‌ماند و نه باور.»

🌱

قسمت چهاردهم


از جا بر خاستم و به سمت لیلا رفتم. در صندلی فرو رفته بود.

بغلش کردم؛ بدنش مثل گنجشکی جا مانده در سرمای زمستان می‌لرزید.

چه می‌توانستم بگویم؟

هیچ جمله‌ی آرام‌کننده‌ای که نمک روی زخم‌هایش نباشد به ذهنم نمی‌رسید.

صدای بچه‌های داخل سالن بلند شد:

ـ عمو زنجیربافـ بلهـ زنجیر منو بافتی…

فکری به ذهنم رسید.

گفتم:« لیلا جان، بیا با هم بریم خرید. من باید برای بچه‌ها لوازم‌التحریر بخرم.» قبول کرد.

کارها را به همکارم سپردم و راه افتادیم.

صورت لیلا ملتهب بود و چشمانش از شدت گریه ریز شده بود.

سوار ماشین شدیم. گفتم: «هر وقت حالت خوب بود ادامه بده.»

لیلا با لحن عصبانی گفت:«نمی‌فهمید داره منو می‌کشه… اصلاً انگار هیچی حالیش نبود، احمق…»

کتک می‌زد و فریاد می‌کشید تا اینکه صدای زنگ خانه، همراه با کوبیدن در، متوقفش کرد.

همسایه‌ها بودند. شدت سر و صدا آن‌قدر زیاد بود که نتوانسته بودند دخالت نکنند.

من روی زمین افتاده بودم و صداهای مبهمی می‌شنیدم.

گرمای خونی را که از دهان و سرم بیرون می‌زد حس می‌کردم…

همسایه‌ها مرا به درمانگاه بردند.آنجا بهم گفتند:« می‌تونی از همسرت شکایت کنی.»

اما من شکایت نکردم.می‌خواستم  ببیند که از حقم گذشتم…
نمی‌دانم چند ساعت در بیمارستان، با سرمی که به دستم وصل بود، روی تخت خوابم برده بود.

با صدای پرستار که گفت:«پاشو، سرمت تموم شده»

بیدار شدم. پر از درد بودم. لباسم را به زور مرتب کردم.

دم در، با سایه‌ی سنگین برادرم مواجه شدم. بدنم سست بود و نزدیک بود بیفتم. دستم را گرفت؛ انگار دستبندی آهنی به دست مجرمی زده باشند و بخواهند به زور ببرندش.
مهرداد جریان را برای همسایه‌ها گفته بود، بعد هم به برادرم زنگ زده بود و ضمن تعریف کردن ماجرا گفته بود که در بیمارستان هستم و بیاید مرا ببرد.

خدا می‌داند که آن لحظه مرگ برایم راحت‌تر از تحمل این‌همه حقارت بود.
به خانه‌ی پدرم رفتم و دو روز تمام، بی‌حال در اتاق افتاده بودم.

مادرم برایم غذا می‌آورد و من حالم بدتر از آن بود که بتوانم چیزی بخورم.

حرفها و طعنه‌های برادرم از پشت در شنیده می‌شد و قلبم را به درد می‌آورد.

تنها کورسویی که مرا زنده نگه می‌داشت، انعکاس حرف‌های زیبای علی در گوشم بود.
در انتهای تمام دردها و غم‌هایم، آرامشم را با علی پیدا می‌کردم …..وقتی کمی حالم بهتر شد، پدر و مادرم به اتاق آمدند.

پدرم با صدایی پر از اندوه و ناباوری گفت:« لیلا، چی شده؟ مهرداد چی میگه؟ »

مادرم آرام گریه می‌کرد.
من یک مرتبه مثل دانه اسفند روی اتش ترکیدم و با بغضی پر از غم، درد و خشم گفتم: «بابا… اون که این حال و روز را برای من درست کرده، نگفت خودش چیکار کرده؟

نگفت تقصیرای خودش چی بوده؟

نگفت زندگی رو برام جهنم کرده… نگفت بی‌احساسه… نگفت سرده و…»
شوری اشک روی پارگی لبم ریخت و مرا سوزاند .

گریه‌ام بلند شد و از لب ترک‌خورده‌ام دوباره خون سرازیر شد.
دستمالی روی لبم گذاشتم و با فریاد و اشک گفتم:« یه‌طرفه به قاضی اومده؟! آبروی منو همه‌جا برده؟! »
پدر و مادرم ناباورانه نگاهم می‌کردند.

از نگاهشان حجم زیادی از ابهام و سردرگمی را می‌شد فهمید.

پدرم گفت:« لیلا، قشنگ حرف بزن ببینیم چی میگی. مهرداد میگه تو با یکی دیگه در ارتباط بودی و…»
عصبانی‌تر از قبل گفتم:« چه ارتباطی؟! حداقل اون آدمه… میشه باهاش حرف زد. من باهاش مشورت می کردم ، اون منو می‌فهمید و…»

بابا و مامانم که دیگر حسابی گیج شده بودند، کورسویی امید پیدا کردند که شاید از این برزخی که زمین گیرشان کرده بود بیرون بیاند .
آمدند نزدیک‌تر و گفتند:«پس قضیه‌ی گوشی و مخفی پیام دادن و تماس با یه غریبه چی بوده؟»
من که در بانک دلم، حساب علی را پر از برگ برنده می‌دیدم، گفتم:‌ میخواست کمکم کنه گوشی از خودش بود چون مهرداد گوشیمو گرفته بود ….

«بریم پیش همون غریبه و بپرسیم من چه پیام‌هایی بهش می‌دادم. برای قضاوت باید حرف هر دو طرف رو شنید…»
پدر و مادرم که حال مرا خراب دیدند اصرار به ادامه ی بحث نکردند.

بابا گفت فردا اگر بهتر بودی میریم پیشش ببینیم پس این مهرداد چی میگه ….
و من… دلم گرم شد .

عشق من و علی انتها نداشت بارها به من گفته بود پای من می ماند و هرگز تنهایم نمیگذارد ……
«آسنا مهوری»

کانال بله

سایت کودکستان

[تور مجازی کودکستان نویدصدرا](

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *