گاهی فکر میکنم گناهکارها گاهی از همه به خدا نزدیکترند…چون به لحظهای میرسند که با همه وجود درک میکنند هیچ پناهی جز خدا ندارند. در آن لحظه، دیگر خبری از شک و تردید نیست؛ فقط یک قلبِ شکسته وجود دارد که بدون هیچ واسطه و شک و تردیدی ، از ته دل فقط و فقط خدا را میخواهد.».
فهرست مطلب
قسمت سوم
سر خورده داخل ماشین نشستم خجالت کشیده بودم.
منتظر لیلا بودم اوهم بعد از مدت کوتاهی امد.
در ماشین را باز کرد و نشست.
کاملا چسبیده بود به در ماشین .
نگاهش را به شیشه کنار دستش دوخت.
چقدر کوچک و لاغر بنظر میرسید هر دو ساکت بودیم.
داخل خیابان کمال اسماعیل بودیم سیستم ماشین رو روشن کردم، اون موقع ها اهنگهای خدابیامرز پاشایی تو بورس بود.
متوجه شدم که داره ریز ریز گریه میکنه،
نگاش کردم شبیه ی گنجشک خیس از بارون مچاله و بی پناه بود.
سکوت خسته ام کرد.
گفتم: بنظرت تا کی بچرخیم ؟ هیچی نگفت.
گفتم : بنظرت من نباید بدونم چی شده بود؟
بازم هیچی نگفت.
با خنده تلخی گفتم : نگاش کن مثل کوچولوها گریه میکنه!
ی صدایی کوتاه، مبهم و خفیف از گلویش شنیدم . انگار داشت تلاش میکرد بخندد.
گفتم: لیلا من حق قضاوت شما را ندارم اما حق دارم بدانم تو جلسه ای که دعوت شده بودم در مورد چی حرف میزدند.
گریه اش بلند تر شد و گفت تقصیر خودش بود و ….
داشت سعی میکرد از موضوع اصلی دور شود.
قاطعانه و با صدایی کمی بلند گفتم: لیلا من اینجوری متوجه نمیشم. امروز کاری ندارم و میخوام فقط بشنوم. اصلا شاید کمکی ازم بر اومد. از اول شروع کن .
و او بعد از مکثی طولانی اینطور شروع کرد……
نویسنده: آسنا مهوری

بدون دیدگاه