داستان لیلا – قسمت پنجم

« میزان رنجش ما از دیگران به اندازه‌ی دلبستگی ما بستگی دارد، نه به اندازه‌ی خطای آنها. »

🌱

قسمت پنجم


لیلا از مشکلاتش با شوهرش می‌گفت،

و من با توجه به شناختی که از او داشتم، می‌توانستم تصور کنم چه خبر بوده است.

قبلاً هم گفته بودم که لیلا حساس و پرچانه بود و احتمالاً روی تغییر سبک رفتار همسرش پافشاری زیادی داشته.
به هر حال، او ادامه داد: «من و مهرداد هر روز با هم بحث داشتیم، به‌خصوص داخل آشپزخانه.

من از کمک‌های او داخل آشپزخانه اصلاً خوشم نمی‌آمد، چون حتی سر یک چای درست کردن هم با هم دعوا می‌کردیم.


مهرداد به توصیه یکی از دوستانش کامپیوتر خرید.

دوستش به او پیشنهاد داده بود که با هم خرید و فروش داشته باشند؛ مثلاً ماشین ثبت‌نام کنند و بفروشند و…
بدین ترتیب، او سرگرمی تازه‌ای در خانه پیدا کرد و من راحت‌تر شده بودم.

من خودم را با پویان و کارهای خانه سرگرم می‌کردم و مهرداد پشت سیستم کامپیوتر در حال گشتن در سایت‌ها بود؛ لابه‌لای کارش گاهی هم بازی می‌کرد.

کم‌کم به بازی‌های کامپیوتری معتاد شد.

غذا را هم روبروی کامپیوتر می‌خورد و شب‌ها تا دیر وقت پشت سیستم بیدار بود.


«یادم می‌آید، یک روز پویان، که تازه چهار دست و پا رفتن را یاد گرفته بود، با کنجکاوی به سمت پدرش رفت.

مهرداد آنقدر در دنیای بازی غرق بود که متوجه نشد و پایش را روی دست کوچک و ظریف پویان گذاشت.

صدای گریه‌های دلخراش پویان، شاید تنها چیزی بود که برای لحظه‌ای او را از پشت مانیتور جدا کرد، اما حتی آن هم نتوانست دیوار بی‌تفاوتی او را فرو بریزد.»


ما اغلب دعوا می‌کردیم.

من توجه‌طلب، برون‌گرا و احساسی بودم و او کاملاً سرد و بی‌توجه.

بینهایت از هم دور شده بودیم. من و مهرداد یاد گرفته بودیم برای اینکه با هم دعوا نکنیم، از هم فاصله بگیریم.


او تمام وقت پشت سیستم بود و من هم خودم را با گوشی و کار خانه مشغول می‌کردم.

پویان بزرگ شد و کلاس اولی شد، و همچنان برنامه زندگی ما تغییر خاصی نداشت.
تا اینکه یک روز، در مغازه خواروبار فروشی با خانم سادات اشنا شدم.

زنی حدودا شصت ساله،

با چادری که زیبایی آرامش را ، دوچندان می‌کرد.

صدایش پر از مهر بود.

از خیریه‌ای که داشت می‌گفت، از جمع زنانی که دور هم جمع می‌شدند تا برای خانواده‌های نیازمند خوارو بار آماده کنند.

کورسوی امیدی در دلم روشن شد.

شاید این همان جایی باشد که روح خسته‌ام به دنبالش بود.

مکانی برای پر کردن این خلاء،

مکانی که هم حس مفید بودن بدهد و هم همدمی پیدا کنم. «هم فال و هم تماشا»،

با خودم گفتم. هم ثواب، هم سرگرمی.
شماره خانم سادات را گرفتم و چند روز بعد، من در زیرزمین خانه خانم سادات همراه چند خانم دیگر در حال بسته‌بندی حبوبات بودیم.
خانم سادات خانم خوبی بود و من از اینکه با هم معاشرت داشتیم و فضای خوبی بینمان بود، خیلی راضی بودم.

برای او از تنهایی‌ام گفتم،

از سردی مهرداد، از این حس که دیگر دیده نمی‌شوم…

او با صبوری گوش می‌داد و این شنیده شدن، خودش تسکینی بود بر دردهایم.


تا اینکه یک روز، هنگام بسته‌بندی، گفتم: «خانم سادات جان، امروز باید زودتر بروم. چند برگه برای پویان باید زیراکس بزنم.»

با لبخندی پرسید: «کجا می‌بری؟»

آدرس مغازه را که دادم، گفت: «ببر پیش پسرم که مغازه زیراکسی دارد.»

آدرس مغازه پسرش را گرفتم و دلم را راهی کردم، دلی که شاید در آن کوچه‌های آشنا، دنبال گمشده‌ای می‌گشت…»


کانال بله

سایت کودکستان

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *