دعوت شده بودم به یک مهمانی.
همه دور هم نشسته بودیم و بچهها مشغول بازی بودند؛ کودکانی با سنین مختلف که هر کدام دنیای خودشان را داشتند. میان آنها، پسربچهای سهسالونیمه بیشتر از همه توجهم را جلب کرده بود؛ شیرین، بامزه و غرق در دنیای کودکانه خودش. اسمش دایان بود.
دایان آرام و شاد برای خودش این طرف و آن طرف میرفت که ناگهان یکی از آقایان، که عمویش بود، او را گرفت. سرش را محکم میان دستهایش نگه داشت و شروع کرد به بوسیدن صورتش. دایان تلاش میکرد خودش را کنار بکشد. از واکنشهایش کاملاً مشخص بود که این تماس را نمیخواهد.
اما عمو دست برنداشت. او را در آغوش گرفت، محکم فشرد و پشت سر هم بوسید. دایان راه فراری نداشت.
بقیه میخندیدند.
چند لحظه بعد، وقتی عمو او را روی زمین گذاشت، دایان شروع به گریه کرد.
دلم گرفت.
پرسیدم: «چرا وقتی نمیخواهد، به زور میبوسیدش؟»
پاسخ این بود: «دلم براش ضعف میره.»
یکی از خانمها هم گفت: «عموشه، چیزی نیست.»
و من به این فکر میکردم که انگار در این صحنه، تنها چیزی که اهمیت نداشت، احساس خود دایان بود. رضایت او مهم نبود. مرزهای شخصی او مهم نبود. بزرگترها به خودشان اجازه میدادند او را لمس کنند، ببوسند و در آغوش بگیرند؛ حتی وقتی نتیجهاش ناراحتی و اشکهای او بود.
شاید مسئله فقط یک بوسه اجباری نباشد. شاید مسئله این باشد که کودکان از همان سالهای اول زندگی یاد میگیرند احساس ناراحتی خود را نادیده بگیرند تا بزرگترها ناراحت نشوند. یاد میگیرند که «نه» گفتن همیشه محترم شمرده نمیشود و گاهی خواسته دیگران از مرزهای بدن و احساسات آنها مهمتر است.
و این چیزی است که مرا ناراحت میکند.
متأسفم برای فرهنگی که عشق را گاهی با نادیده گرفتن رضایت و احساسات کودک اشتباه میگیرد.

بدون دیدگاه