روزگار، معلم سختگیر من است…
همیشه اول به من درس میدهد، بعد امتحان میگیرد.
و هر بار که درس را نفهمیده باشم و از امتحانش سربلند بیرون نیایم، همان آزمون را با چهرهای دیگر، در زمانی دیگر، و با آدمهایی دیگر، دوباره سر راهم قرار میدهد.
مثلاً وقتی بیحساب اعتماد کردم، طعم تلخِ شکستن را چشیدم؛
نه برای اینکه محکوم به رنج کشیدن بودم، بلکه چون هنوز درسِ اعتماد کردن را نیاموخته بودم.
زندگی قصد آزار من را ندارد؛ فقط تا زمانی که چیزی را یاد نگیرم، از آموزش آن دست نمیکشد.
بعضی آدمها تکرار میشوند،
بعضی اتفاقها دوباره رخ میدهند،
و بعضی زخمها بارها سر باز میکنند…
چون هنوز پیامی در دل آنها پنهان مانده است.
و آن روز که درس روزگار را بفهمیم،
چرخهٔ تکرار پایان مییابد؛
نه آدمهای اشتباه بازمیگردند، نه زخمهای کهنه دوباره تکرار میشوند.
چون بالاخرهاز آن کلاس عبور کردهایم…

بدون دیدگاه