داستان لیلا – قسمت دوم

«هر واقعه‌ای در مسیر زندگی، تکه‌ای از پازلِ رشد و کمال ماست.ما میوه‌های یک درختیم؛ خوشا به حال میوه‌ای که در مسیر رسیدن، با آفتابِ سوزان، تندیِ باد، سرمای برف و تلاطم باران روبه‌رو شود… چرا که تنها با آزمونِ سخت‌ترین‌هاست که می‌آموزد چگونه رسیده، کامل و باشکوه شود.»

🌱


قسمت دوم


صدای مردها در هم پیچید، پدر پویان، پدرش و معاون مدرسه.
پدر پویان فقط فریاد می‌زد، گریه می‌کرد و خشمگین بود؛ آن‌قدر که هیچ‌کس نمی‌توانست حتی اندکی آرامش کند.
مدیر مدرسه به لیلا که تا آن لحظه کاملاً ساکت بود گفت: « لطفاً یه دور دیگه چایی بیارید. »
لیلا هم، انگار که از خدا خواسته باشد، از جا پرید و رفت.
مدیر مدرسه رو به پدر پویان کرد و گفت: «اقای قنبری! ایشون خانم بدی نیست. یه اشتباهی کرده. خیلی اومده و اصرار کرده که شما بهش یه فرصت دیگه بدید. این جلسه هم به درخواست خودش برگزار شده. روی ما رو زمین نزنید، به پویان رحم کنید و…»


اما وای، وای…

همین حرف‌ها آتش خشم پدر پویان را بیشتر کرد.

با شتاب و تعجب گفت: «شما طرفِ اون هستید!»
آن‌قدر تند این جمله را گفت که فرصت نکرد آب دهانش را قورت بدهد؛ ذره‌ذره‌ی آب دهانش که در هوا معلق می‌ماند، دیده می‌شد.
مرد بیچاره انگار از همه جای صورتش اشک و آه و ناله فوران می‌کرد.


دلم می‌خواست از آنجا فرار کنم.

نه می‌دانستم موضوع چیست، نه می‌توانستم حرفی بزنم، نه می‌توانستم آرامش کنم. حس می‌کردم روی صندلی‌ای پر از میخ فرو رفته‌ام.
پدرش شانه‌هایش را گرفت و گفت: «سکته می‌کنی، آروم باش.»
لیلا برگشت؛ اما دست خالی. دست‌هایش را در هم جمع کرده بود و خیلی ریز و آرام گفت: «دوباره کتری رو روشن کردم.»
معلوم بود اصلاً حال چای آوردن ندارد.


فایده‌ای نداشت؛ فریادها تا ظهر ادامه پیدا کرد. لیلا هم بالاجبار یک بار دیگر چای آورد؛ چایی که از خودش رنگ‌پریده‌تر و سردتر بود.
تنها چیزی که در میان انهمه ابهام، فریاد و خشم و غم متوجه شدم این بود که

یک نفر دیگر هم در زندگیشان حضور داشته.


صدای اذان ظهر که بلند شد، پدر پویان و پدرش از جا برخاستند و خواستند با تشکری اجباری جلسه را تمام کنند.
در همان لحظه دیدم لیلا خودش را در آغوش پدرشوهرش جا کرد و گریه کرد.

پیرمرد هم گریه‌اش گرفت و گفت: «راضی به خراب شدن آشیانه‌تون نبودیم و نیستیم.»

آن‌لحظه حس کردم دل پیرمرد نرم شده.
بالاخره رفتند. من هم خداحافظی کردم و دمِ در به لیلا گفتم: «داخل ماشین منتظرت هستم.»


حسی شبیه یک حماقت ابدی داشتم.

چرا آمدن به جلسه را قبول کرده بودم؟

چقدر بد بود که هیچ چیز نمی‌دانستم.
پر از احساس شماتت و سرخوردگی بودم.

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *