
«گاهی کمبودها،چالههایی میسازند که اگر با آگاهی پر نشوند، با حضورِ نادرستِ آدمهای نادرست پُر میشوند؛ و چه دردناک است وقتی انسان،نیازش را با عشق اشتباه میگیرد و خلأِ دلش را به بهای از دست دادنِ خویش، با کسی پر میکند که فقط مُسکن بوده، نه مرهم.»

فهرست مطلب
قسمت ششم
مغازه پسرِ خانمسادات فاصله چندانی با خانهشان نداشت.
خیلی زود به آنجا رسیدم.
در مغازه باز بود و بوی تند کاغذ و تونر چاپگر، فضای کوچک آنجا را پُر کرده بود.
علاوه بر چند دستگاه کپی، چند قفسه لوازمالتحریر هم به چشم میخورد.
سکوت سنگینی حکمفرما بود؛ انگار کسی آنجا نبود.
چند بار صدا زدم: «کسی نیست؟ ببخشید؟»
صدایی نیامد.
آرام وارد مغازه شدم و نگاه دقیقتری انداختم.
ناگهان از پشت سرم، صدایی مردانه و خشدار گفت: «بفرمایید!»
از جا پریدم و گفتم: «وای، قلبم!»
خندید و پرسید: «ببخشید، ترسیدید؟»
گفتم: «شما باید داخل مغازه باشید، نه بیرون!»
مرد جوان با همان خنده شیطنتآمیزی که گوشه لبش جا خوش کرده بود،
گفت: «داخل مغازه کناری بودم؛ ببخشید. امرتان را بفرمایید.»
گفتم: «چند فایل هست، براتون میفرستم؛ زحمت کپیاش رو میکشید؟»
فایلها را ارسال کردم. رفت کنار دستگاه و برگهها را آورد؛ اما کپیها کمرنگ و بیرمق بودند.
گفتم: «اینها چیست؟ چرا انقدر کمرنگ شده؟»
گفت: «خانم، خوبه که!»
گفتم: «برای پسرم میخوام، چشماش اذیت میشه.»
با همان خنده گفت: «بهتون نمیاد بچه داشته باشید…»
همین جمله، یخِ بینمان را شکست و سر صحبت و شوخی باز شد.
اسمش علی بود؛ سه سالی از من کوچکتر بود.
سرزنده و پُرشور، انگار تمامِ مغازه با خندههای بلند او جان میگرفت؛ عاشق موتورسواری بود و از هر دری سخنی میگفت.
از آن روز، برای کپیها و خرید لوازمالتحریر به مغازه علی میرفتم.
با هم حرفهای زیادی داشتیم؛ گفتگو با علی حالم را خوب میکرد.
برایم شبیه یک لیوان آب خنک در ظهر تابستان، یا یک مسافرتِ کوتاه بعد از خستگیِ طولانی بود.
در کنارش، بارِ سنگین غمهایم سبکتر میشد.
دو ماه گذشت و من تقریباً هر هفته به مغازه علی میرفتم.
تا اینکه دچار آنفولانزا شدم و سه هفتهای پایم به آنجا نرسید. بعد از بهبودی، به بهانه خرید مداد برای پویان، به سمت مغازه علی رفتم.
تکیه داده بود به دیوار و سیگار میکشید. نگاهش کردم؛ دلم ریخت.
چقدر سیگار کشیدن بهش میآمد!
آستینهایش را بالا زده بود و رگ بازوانش از دور دیده میشد.
هر بار که به سیگار پک میزد، قلبم از جا کنده میشد.
آن حسی که فکر میکردم درونم مُرده است، مثل شکوفهای در دلِ زمستانی سخت، ناگهان جوانه زد.
نگاهم کرد. چشمانش درخشید، دودِ سیگار را با آرامشی خاص بیرون فرستاد و زمزمه کرد: «دیر کردی… منتظرت بودم.»
…به خودم آمدم؛ دیدم چقدر دوستش دارم.
هر روز برای دیدنش به مغازهاش میرفتم.
حسی که بین ما بود، هیجانانگیز و پُرشور مینمود؛ اما درست در کنارِ آن لذتِ شیرین، یک استرسِ عمیق و عذابوجدانی جانکاه مثل خوره به جانم افتاده بود.
خوب میدانستم در چه مسیرِ ممنوعهای قدم گذاشتهام، اما این «اشتباه»، همان چیزی بود که تمامِ دنیایم را رنگین کرده بود.
میترسیدم که نگاهم مرا لو دهد، اما مهرداد متوجه تغییر حالت من نبود و غرق در دنیای خودش و کامپیوترش بود.
هر روز بعد از تمام شدنِ کارهای خیریه، به مغازه علی میرفتم؛
ناگفته نماند که تا آخر شب هم به هم پیامک میدادیم.
لیلا با صدایی لرزان گفت: «گاهی از شدتِ عذابوجدان، دلم میخواست مهرداد هم با کسی وارد رابطه شود؛ انگار اینطوری بارِ گناهم سبکتر میشد، اما او فقط به کامپیوتر پناه برده بود.»
آخر هفتهها که خیریه تعطیل بود و بهانهای برای رفتن به مغازه علی نداشتم، حسابی کلافه میشدم و حتی با پویانِ معصوم بدرفتاری میکردم.
طفلک پسرم گناهی نداشت…
وقتی لیلا به اینجای کلامش رسید، صورتش پُر از بغض واشک شد.
متأسفم که بگویم من آن موقع نسبت به لیلا حس انزجار داشتم.
به خودم آمدم و دیدم داخل خیابان استانداری هستیم.
گفتم: «لیلا، بشین؛ من الان میام.»
ماشین را پارک کردم، دو تا آبهویجبستنی از آبمیوهفروشی خریدم و به ماشین برگشتم…..
نویسنده: آسنا مهوری
کانال بله

بدون دیدگاه