داستان لیلا – قسمت نهم

هر انسانی در دل داستانی ناگفته دارد؛و عشق، برای هر قلبی، نوایی و رنگی می‌نوازد.پیش از آنکه بر مسند داوری بنشینیم ؛باید در کفش‌های اوگام نهاد،و تا انتهای جاده‌ی پیموده‌اش رفت؛تا شاید، اندکی از او را، درک کنیم

🌱

قسمت نهم


با تعجب به لیلا نگاه کردم و پرسیدم: «قسم خوردی؟! دست روی قرآن گذاشتی؟ چی گفتی؟»

لیلا سرش را تکان داد و گفت: «من خیلی ترسیده بودم و اون لحظه چاره ای نداشتم، برای جلب اعتمادش دست روی قرآن گذاشتم و گفتم من این آقا را نمی‌شناسم؛ با هیچ‌کس هم نه دوستم، نه چیزی.»

با حیرت پرسیدم: «مهرداد زمان پیام‌ها را چک نکرد ؟ می‌توانست پرینت پیام‌ها را بگیرد، می‌توانست تماس‌هایت را ببیند. یعنی در یکی از پیام‌ها اسم تو نبود که مطمئن شود؟ و…»


لیلا گفت: «به این راحتی هم نبود.

قسم خوردم تا رها شوم.

بعد از قسم خوردنم، مهرداد کمی آرام شد، اما هنوز صدای نفس‌های پر خشمش رو می‌شنیدم.

گوشی را به من نداد و شروع کرد همه‌جایش را چک کردن؛ تماس‌ها، پیام‌ها و…

هر بار که سند جدیدی می‌دید، عصبانی‌تر از قبل چیزی می‌گفت و من یک دروغ دیگر می‌بافتم.

آن لحظه حس می‌کردم واقعاً از سرش دود برمی‌خیزد.

آخر سر گفت: خودت را به نفهمی نزن، فکر نکن با بچه طرفی! کیه این پسره؟

من گفتم شنبه می‌رویم پیش زهرا و…

به خیال خودم داشتم سعی می‌کردم اوضاع را درست کنم، اما او فقط سر می‌جنباند و گوشی را بالا و پایین می‌کرد.»
پویان آمد و دم در اتاق ایستاد؛ رو‌به‌روی ما، رنگ‌پریده و لرزان.

بدتر از حال من و مهرداد، حال پویان بود که نه می‌دانست چه شده و نه می‌توانست درک کند، اما به شدت ترسیده بود.

مهرداد، گوشی‌به‌دست، رفت سمت پویان، بغلش کرد و همراهش به اتاق رفت.

من، تنها، کف سالن روی زمین نشسته بودم؛ مبهوت، ترسیده و محقر.

چقدر آن لحظه به پناه نیازمند بودم!

سقف سالن پایین آمده بود و انگار دنیا برایم تنگ و تاریک شده بود.

قلبم داشت از جا درمی‌آمد. به زحمت بلند شدم و روی مبل نشستم.

دلم می‌خواست کسی برایم آب بیاورد؛ مسافت تا آشپزخانه خیلی طولانی به نظر می‌رسید.
صدای مهرداد مثل زمزمه‌ای از اتاق پویان می‌آمد؛ سعی می‌کرد با او مهربان و آرام حرف بزند.

فکری به سرم زد.

به زحمت خودم را به آشپزخانه رساندم، یک لیوان آب خوردم.

چه آبی بود!

حرکتِ جرعه‌جرعه آب در قفسه‌سینه‌ام را حس می‌کردم؛ انگار آب خنک روی سطح داغ می‌ریختند.

دو لیوان دیگر پر کردم و داخل سینی به اتاق پویان بردم.

مهرداد کنار پویان روی تخت دراز کشیده بود.

لیوان آب را سمتش گرفتم. حس کردم چقدر پیر و ژولیده به نظر می‌رسد؛ لب‌هایش خشک و بی‌رمق بود.

نشست و بدون کلامی آب را نوشید؛ چقدر تشنه بود!

به پویان گفتم: «تو هم آب بخور.»

طفلک بلند شد و خورد.

آن لحظه، هر سه برای یک لیوان آب، نیازمندترین بودیم!


آن روز، لعنتی‌ترین سکوت و زمان را گذراندیم.

فقط پویان کمی ناهار و شام خورد.

هیچ‌کدام حرفی نزدیم. گوشی پیش مهرداد بود و رمزش را نداشت، دیگر هم نخواست که رمز را بزنم.

فضای بینمان خیلی سنگین بود.

شبِ من با تب و کابوس گذشت؛ انگار در برزخ بودم.

صبح که شد، پویان با سرویس به مدرسه رفت.من تصمیم گرفتم به بهانه تب پیش خانم سادات نروم؛ چون نگران بودم مهرداد بخواهد همراهم بیاید.
حدود ساعت ۱۰ صبح یادم امد که باید ناهار آماده کنم؛ به‌زودی پویان می‌آمد و طفلک گرسنه می‌ماند.

به‌زور بلند شدم و در آشپزخانه مشغول کار شدم.

مهرداد آمد داخل آشپزخانه؛ ایستاد سنگین و سخت.
گفت: «خیلی وقته همه چیز را حس کرده بودم.

دست گذاشتی روی قرآن…

می‌گذرم ازت، اما یک خطای دیگه ببینم، کامل جدا می‌شیم.»

و از خانه بیرون رفت.

درِ خانه، مثل درِ سلول انفرادی، پر از تحقیر، بلند و کش‌دار بسته شد.

و دنیا ایستاد. من ماندم و خانه و تیک‌تاک ساعت دیواری که بی‌رحمانه از «قبل» به «بعد» می‌دوید.
من ماندم و یک عالمه تحقیر، ترس و بی‌‌پناهی…

نویسنده: آسنا مهوری

کانال بله

سایت کودکستان

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *