چشمامو بستم، راستش میترسم بازشون کنم، تازه از درمانگاه رسیدیم خونه. سرم گیج میره، سِرُم زدم.
صدای زنگ موبایلم را شنیدم با چشم بسته و همونطور دراز کشیده روی تخت دارم دنبالش میگردم.
پسرم میگه مامان دکتر گفت با تلفن صحبت نکنی!
بهش میگم تا اخرین لحظه که بچه ها داخل کودکستان اصفهان هستند، نگرانم ، بعدش دیگه جواب نمیدم .
مامانم پشت خطه ؛ بهش میگم سرگیجه شدید دارم، دکتر گفته ممکنه از استرس یا از گوشی موبایل باشه شایدم از گوش میانی هست بهر حال باید عوامل را کاهش بدم و استراحت کنم.
بهم میگه خاکشیر بخور خوب میشی. میگم چشم !
گوشی را کنار میزارم .
نیم ساعت نشده دوباره زنگ میزنه خواهرکوچیکه است میگه مامان گفت حالت خوب نبوده براش همه چیز رو بطورخلاصه میگم.
میگه از استرس هست، شغلت استرس داره یکم به خودت استراحت بده میگم چشم .
یک ساعت بعد دوستم دریاست. براش حال و احوالمو میگم بعد برای اینکه مکالمه طولانی نشه عذرخواهی میکنم و خداحافظی میکنم.
قرص خوردم و سعی میکنم بخوابم. دوباره گوشی زنگ میزنه بی هوا میپرم بالا، واای چه سرگیجه ای !!!

خواهر بزرگه است میگه شنیدم حالت خوب نبوده و…..
پسرم با خنده میگه : « مامان، فکر کنم دکتر باید گوشی رو برات بستری کنه نه تو رو!»

بدون دیدگاه