داستان لیلا – قسمت چهارم

“اگر میلیون‌ها نفر دوستت داشتند، من، یکی از آن‌ها بودم، اگر یک نفر دوستت داشت من، او بودم، و اگر هیچ‌کس دوستت نداشت، بدان که من مرده‌ام… «فرانتس کافکا»

🌱

قسمت چهارم


پونزده سالم بود، دبیرستانی بودم؛ دختری شلوغ، برون‌گرا و احساسی.
نزدیک دبیرستان ما، یک دبیرستان پسرانه هم بود.

اولین بار که دیدمش، وسط پیاده‌رو خم شده بود و بند کفشش را می‌بست.

پیاده‌رو باریک بود و او، بی‌اعتنا به دنیا، راه را بسته بود.

مردم با کمی کلافگی مسیرشان را کج می‌کردند.

من خندیدم. سرش را بالا آورد، نگاهم کرد و او هم خندید.

همان خنده‌ی ساده، بی‌قرارم کرد…


اوایل، فقط هر روز همدیگر را در راه می‌دیدیم و در سکوت و لبخند از کنار هم رد می‌شدیم.

اما چیزی طول نکشید که دیدارهایمان طولانی‌تر شد.
من و مهرداد حدود 9 سال با هم بودیم. خاطره‌های زیادی از آن روزها دارم؛ روزهایی پر از عشق واقعی و خاص.

همه از رابطه‌ی ما باخبر بودند؛ خانواده‌هایمان، دوست‌هایمان و…
خیلی دوستش داشتم.

کم‌کم شده بود تمام زندگی‌ام.

هر روز همدیگر را می‌دیدیم، با هم حرف می‌زدیم، می‌خندیدیم و اتفاقات روزمان را برای هم تعریف می‌کردیم.

حسابی به هم عادت کرده بودیم.

هم‌سن بودیم و سلیقه‌هایمان هم خیلی شبیه هم بود.
خانواده‌ی او از نظر مالی و فرهنگی از خانواده‌ی ما بالاتر بودند.

او تک‌پسر بود و برای خانواده‌اش خیلی عزیز و نورِ چشم به حساب می‌آمد.
با هم دانشگاه رفتیم و بعد تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.

اما خانواده‌ی او مخالف بودند و می‌گفتند مهرداد باید اول به سربازی برود.
مهرداد به سربازی رفت و دوری از هم برایمان چقدر سخت بود…
سربازی هم با همه‌ی سختی‌هایش تمام شد.

بعد از آن، دوباره مقابل مخالفت‌ها ایستادیم.

خانواده‌اش گفتند هیچ کمک مالی‌ای نخواهند کرد.

ما هم با جسارتی که فقط از جوانی برمی‌آید، قبول کردیم.
با مهریه‌ای سبک و مراسمی ساده، زندگی‌مان را شروع کردیم.
یک خانه‌ی کوچک اجاره کردیم.

هر دو دنبال کار گشتیم و خیلی زود در یک شرکت خصوصی مشغول شدیم؛ من در بخش حسابداری و مهرداد در بخش بازاریابی.
دوران سختی بود، اما سختی‌هایش برایمان شیرین بود.
مادرشوهر و خواهرشوهرم هیچ‌وقت با من رابطه‌ی خوبی نداشتند.

به نظر آن‌ها، پسرشان می‌توانست ازدواج بهتری داشته باشد.

اما پدرشوهرم رفتار بهتری داشت.

گاهی دور از چشم مادر و خواهرشوهرم به دیدن ما می‌آمد و هیچ‌وقت هم دست خالی نمی‌آمد؛ یک‌بار چند مرغ، یک‌بار چند کیلو گوشت، یک‌بار برنج و…
تا این‌که باردار شدم و دیگر نتوانستم سرِ کار بروم.

بارداری سختی هم داشتم.


مهرداد از پسِ هزینه‌ها و اجاره‌ی خانه برنمی‌آمد، اما غرورش اجازه نمی‌داد از پدرش کمک بخواهد.
یک روز که پدرشوهرم به خانه‌مان آمد و مهرداد برای آوردن چای به آشپزخانه رفته بود، از فرصت استفاده کردم و درباره‌ی مشکلاتمان با او صحبت کردم.

پدر مهرداد خیلی ناراحت شد.

با مهرداد صحبت کرد و علی‌رغم مخالفت شدید مادر و خواهرشوهرم، خیلی زود مقدمات اسباب‌کشی ما به یکی از آپارتمان‌های سه‌طبقه‌ی خودش را فراهم کرد.

ما در طبقه‌ی سوم ساکن شدیم و او اجازه داد دو طبقه‌ی دیگر را اجاره دهیم.


وضعیت مالی‌مان خیلی بهتر شد.

پویان به دنیا آمد و زندگی‌مان شیرین‌تر شد.
مهرداد دیگر سرِ کار نمی‌رفت؛ من برای نگهداری از پویان کمک می‌خواستم و حضور مهرداد خیلی مفید بود.

علاوه بر این، کمک‌های پدرشوهرم و اجاره‌ی خانه‌ها برای زندگی ما کاملاً کافی بود.
خوب یادم هست که پدرشوهرم، که از بدنیا آمدن پویان بی‌نهایت خوشحال شده بود، برای من یک جفت النگوی طلا به‌عنوان چشم‌روشنی آورد؛ البته باز هم دور از چشم مادرشوهرم…


من و مهرداد ساعات زیادی کنار هم بودیم و گاهی بینمان اختلافاتی به‌وجود می‌آمد.

اختلافاتی که شاید در ظاهر ساده بودند، اما وقتی عشق از تب‌وتاب نخستینش فاصله می‌گیرد، همین چیزهای کوچک می‌توانند آرام‌آرام به دلخوری‌های بزرگ تبدیل شوند.

من روی بعضی مسائل حساس بودم و او رعایت نمی‌کرد؛ مثل انداختن لباس‌هایش روی مبل، ناخنک زدن به غذا و…


کانال بله

سایت کودکستان

آسنا مهوریمشاهده نوشته ها

آسنا مهوری - مؤسس و مدیر کودکستان نوید صدرا اصفهان با بیش از دو دهه تجربه تخصصی و اجرایی در حوزه آموزش و مدیریت مراکز پیش‌دبستانی، از فعالان حوزه تعلیم و تربیت کودک

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *